سلام دوستان

برای پی گیری «یه چیزایی» می توانید به کانال مشق تدبر سر بزنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 27 شهریور 1393

گناهت می کنم!

و خداوند اینک پیش توست! همان خدایی که پیش رسول خدا و علی مرتضی بود!

و خداوند اینک پیش توست! تو با همه کوتاهی و تقصیر! با همه گناه و غفلت!

بگذار برایت قصه ای بگویم:

خدا به داود فرمود:

برو به دانیال بگو:

«یک بار گناه کردی آمرزیدمت دو بار گناه کردی آمرزیدمت سه بار گناه کردی آمرزیدمت بار چهارم گناه کنی نمی آمرزمت!»

و داود نزد دانیال آمد و گفت که خدا فرموده است به تو بگویم:

«یک بار گناه کردی آمرزیدمت دو بار گناه کردی آمرزیدمت سه بار گناه کردی آمرزیدمت بار چهارم گناه کنی نمی آمرزمت!»

دانیال گفت: ای نبی خدا! خوب سخن خدا را رساندی.

سحر که شد دانیال بلند شد و با خدای خویش به نجوا نشست و گفت که ای پروردگار من! داود، پیامبرت از تو برایم خبر آورد که:

«یک بار گناه کردی آمرزیدمت دو بار گناه کردی آمرزیدمت سه بار گناه کردی آمرزیدمت» از تو برایم خبر آورد که:

«اگر بار چهارم گناه کنی نمی آمرزمت!»

به عزت و شکوهت قسم اگر من را از گناه باز نداری حتما تو را معصیت خواهم نمود! حتما تو را معصیت خواهم نمود! حتما تو را معصیت خواهم نمود!

*

و خداوند اینک پیش توست! با او حرف بزن!

کتابِ الزهد ص: 74



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

خضاب

بایست ای اشک من! گونه هایم سوخت از شوریت! نکند می خواهی باور کنم که فرشته تر از جبریل شده ام؟! و بگویم کاشک فرشته مرگ همینک ملاقاتم کند؟! امان از تو اشک! چقدر رؤیا می بری این تن خسته ام را!

و من با تو ای اشک، رِشک مَلَک برانگیخته ام! و ای کاشک به وقت کوچ عرق سرد با اشک گرمم آغشته شود و به بالینم بیاید آن ماه نبی و بگوید به آن فرشته رهایی، کناری رو! بعد گلی را بگوید که ببویم و من چه بگویم از آن تصویر صورت! از آن تن پر زخم، پر از بوسه رزم، و چشمانی که تو را تا عمق این گردون می کشاند! اگر تنها به وقت مردن می بینم این صورت همان بهتر که هر روز هزاران بار من بمیرم!

تو امیر مؤمنانی الهی امیر من هم تو باشی!

تو مولای یکتاپرستانی الهی مولای من هم تو باشی!

تو بودی که شبهای قدرم را پر قدر نمودی با آن خون که خضاب کرد صورتت را!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

باز آغاز!

 ساعت ده دقیقه به سه، نیمه شب عید فطر، شبی که کمتر از قدر فرموده اند نیست. یعنی هنوز میهمانی خدا تمام نشده! اصلا کی قرار است که خدا دیگر میزبان نباشد؟!

رزق او را نخورم چه بخورم؟!

او کمکم نکند که کمکم بکند؟!

او صدایم نزد آیا کسی هست صدایم بزند؟!

کیست که همه چیزم را بداند حتی بیشتر از آنچه خودم از خودم می دانم و باز به دلم دستی بزند و با پشت انگشتانش گونه خیسم را نوازش کند؟!

انگاری خدای من خیلی خوش باور است! به خوش باوری من! به این که باورم شده دیگر پلشت نخواهم بود و آن انسان بدوی که غار نشین بود! من خانه ای خواهم ساخت!

می گویند اولین خانه را آدم ساخت و همو شد خانه خدا و مردمان مأمور شدند بر گردش بگردند و پاس دارند پایان غار نشینی انسان را.

من چقدر خوش باور شده ام امشب! برای خود خانه ای خواهم ساخت! از نو! دوباره! یک بار دیگر! و باز و باز و باز آغاز! آغاز خواهم نمود.

حس آغاز را خدا امشب جائزه ام نموده است! برای همه کارهایی که خودش کرده است به من جائزه می دهد! شگفتا از این همه کریم بودن! نمی گذارد فکر کنی تو کاری نکردی! مزد می دهد! انگاری برای او کاری کرده ای! کاری هم کرده باشی که نکردی برای خود کرده ای! اسمش را مزد می گذارد. عجب خدایی دارم من!!! پروانه به زیبایی توست؟ و یا آسمان آبی و هوای بهاری و شکوفه های گیلاس؟ و اینها همه را تو بر دیواره هستی ام نقش زدی تا چشمانم را احساس دهی!

من چه خوشم امشب! و چقدر نسیمش پروبالم می دهد امشب!

نمی دانم شاید بشود عشق را در زیبایی معشوق دید و زشتی عاشق! و چقدر تو کریمی و من پست و لئیم!

تو هم ای شیطان می توانی از او ناامید نشوی و حیف که همچنان ناامیدی! تو و همه آنها که با تواند!

نخواستم زیبا بنویسم و یا علمی! می خواستم:

نسیم بهاریش شما را هم بنوازد! نگاه لطیفش عاشقتان کند! هزار لایه مهربانیش آرامشتان دهد!

قلبهایی ماتمزده چگونه همچنان در ماتمند و حال آن که با او خواهیم بود تا آن سوی ابدیت! بی هیچ مرگی و حتی کاستی!

قلبهای عاشق چگونه کنج کنج دلهایشان را به غیر او مشغول نموده اند! خورشید آمده! دیگر چه نیاز به شب تاب و گرمای شمع؟!

قلب من چراغان آن نوری است که هستی از آن هست شد و هست ماند! و به شب تاب و شمع بگویید: بروید غاریان را مشغول کنید!

من برای خود خانه ای خواهم ساخت!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جشن فطرت

میهمانی خدا به لقمه های آخر می رسد. و هنوز من سیر نشده ام و هنوز عطش، دهانم را نبسته است!

گفته بودند ناشسته ها به این آب گرم پا نهند تا از آن سوی رود پاکتر از هر وقت بیرون روند و من نمی دانم آیا دیگر زنگار ندارم؟

کویرها هم در صف بارش قرار گرفتند. کویرهایی که افسانه باران را از اجدادشان شنیده بودند. کویرها که غرش آسمان و رعد او را شنیده بودند و برقش را دیده بودند و قطراتی از باران را چشیده بودند نمی دانستند افسانه باران یعنی همین هر چند همین هم تعبیر رؤیایشان بود!

دستها که بلندتر نشده است ولی آسمان نزدیک تر شده است. حالا می توانی چند ستاره را با انگشتانت لمس کنی و حتی یک دو تا را بچینی ولی نمی دانم این را که سرانگشتانم لمس می کند ستاره است؟ فکر کنم ستاره باشد!

گریه هایم هنوز هق هق نشده اند. با زمزمه هایم زیاد صمیمی نیستم. چشمانم به رنگ آسمان، کامل در نیامده اند. ولی شکر خدا که اشکم جاری است و لبم زمزمه دارد و نگاهم به آسمان است. نمی دانم همین مقدار فعلا کافی است؟

آیا عید فطر که برسد من عید بازگشت به فطرتم را خواهم داشت؟ آیا شده ام آن کودکی که تازه، زندگی تازه را شروع خواهد کرد؟

و تو ای کریمی که هر نفسم از خوان توست نمی توانم باور کنم که چندی دیگر، دیگر میزبانم نباشی!

الهی که با غیر تو، غیرتی شوم و نگاهم جز با تو نم نگیرد!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نفس

نفس، ساخته ی خود است! محتویاتش تکیه نه به عقل دارد نه به شرع! هرچند عقلی و شرعی می نماید!

نفس همه چیزش شخصی است! درونی است! اختصاصی است! از جایی ریشه نمی گیرد! ولی تا دلت بخواهد به همه جا شاخه می فرستد و همه امور انسان را در دست می گیرد!

نفس آرشیو تصمیمات غلط است! سوء استفاده از اختیار است! هر آن چیزی که «نباید» را می توانی آنجا بیابی! برای همین است که شیطان می گوید خودت را از بند «باید»، «نباید»، همان ایدؤلوژی، آزاد کن! درود بر آزادی!! و چون دین در تقابل با نفس و عین واقعیت و بدور از وهم است، درود بر آزادی یعنی آزادی از دین! و آن وقت نفس که افیون ملتهاست جایش را به دین دادند و گفتند دین افیون ملتهاست!

هر نتیجه غلطی که بگیری و هر عاطفه نابجایی که در تو تحریک شود و هر عمل نبایسته ای که انجام دهی و یا بایسته ای که ترک کنی، نسخه ای از آن در نفست ذخیره می شود و تو برای ناشایست بعدی آماده تر خواهی شد!

غفران یعنی محو نمودن اثر گناه بر نفس! هر گناهی که آمرزیده می شود اثرش در نفس از بین می رود! نفس فشار بیشتری از قبل نمی آورد!

تنها خداست که گناه می آمرزد! یعنی فقط دین است که از پس نفس بر می آید! و محتویات دین همه اش یا پیشگیری از تکرار غلط است و چاق شدن نفس! و یا علاج فربهی نفس است! و دین شناس، نفس شناس است!

یک حدیث:

شناخت نفس راه شناخت حق است:

موافقت حق به مخالفت نفس است.

رضایت حق به خشم نفس است.

وصل حق به هجران نفس است.

فرمانبری از حق به نافرمانی از نفس است.

یاد حق به فراموشی نفس است.

نزدیکی به حق به دوری از نفس است.

انس به حق و وحشت زدگی از نفس است.

و این همه با استمداد از حق بر علیه نفس امکان پذیر است!

(حدیث فوق از پیامبر اسلام است در کتاب: عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة، ج‏1، ص: 246)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

خورده

کسی به نوشته ها خورده گرفت و کسی دیگر خورده هم نگرفت و فقط سرش تکان می خورد که حکایت از تأسفش داشت که چرا این سید حرف درست حسابی نمی زند؟!

سومی سرش را نه به راست و چپ که به بالا و پایین تکان داد و احساس درک مطلب - شاید - عمیق را پیدا کرده بود!

چهارمی سرش را فقط به یک طرف شاید چپ مایل کرد و با لب پایینش که به لب بالا می فشرد می خواست بگوید: این هم مطلبی است!

پنجمی هیچ کاری نکرد و فقط خیره شد و ساکت. به درونش فرو رفت و بعد چشمانش سوخت انگاری خودش متن را نوشته بود.

و شما کاربران بدانید که نوشته های این وبلاگ - بخصوص بعضی از آنها گزارشی است از درونی که در رستاخیز بیرون می ریزد! همه درون بیرون می ریزد! همه اش! لجنهایش! چرکهایش! خونابه هایش! کثافتهایش! حبابهایش! پوکهایش! دوده هایش!

آن وقت همان که خورده گرفت می گوید: حرف عارفانه بزن! حرف عارفانه بزنم؟!!!! من؟!!! آیا از آنچه قرار است از من بیرون بریزد شرم نمی کنم؟!!  

شاید هم اینها همان عارفانه است! وقتی از چرک می گویی باید چرک بنویسی! چه بسیار آوازه هایی که از من پیچیده است و من اهل آن نیستم! نادانی هایم اینقدر من را گستاخ و بی شرم نموده است و من به عزیزترین نزدم، ستم کردم آیا از من ستمکارتر یافت می شود؟!

بگذارید قبل از آن که از من حساب کشند از خود حساب کشم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

داستان من

همیشه می خواستم داستانی بنویسم که خودم را در آن بخوانم! فکر کنم خواندنی تر از خیلی از آدمها باشم! ولی هیچ وقت جرأت این کار را پیدا نکردم! علتش را این می دانستم که اگر بتوانم خودم را بخوانم خب بقیه هم من را خواهند خواند و قطعا خواهم ترسید از این که دیگران من را بشناسند.

ولی این اواخر کمی از این ترسم فرو ریخته است! زیرا فریبی به ذهنم رسیده است! می خواهم وقتی خودم را می نویسم پوسته آنچه بر من گذشته است را تغییر دهم تا کسی نفهمد این گذشته من است! آن وقت وقتی داستانم را می خوانم خودم را در آینه اش می بینم و وقتی دیگران می خوانند ...

چه جالب همین الان نکته ای به ذهنم رسید. داستانم را طوری می نویسم و پوسته اش را طوری تغییر می دهم که هر کس بخواند انگاری خودش را می خواند. انگاری اصلا خودش این داستان را نوشته است و ترسی مثل من داشته است! نمی خواسته است پوسته اش بشکافد.

البته این مخفی کاریها نه به معنای آن است که تا بحال توانسته ام خودم را از همه مخفی کنم! همیشه قسمتی از من را کسی یا کسانی می دانستند ولی وای که همان کس یا کسان چیزهایی را که دیگری یا دیگران می دانند نیز بدانند! آن وقت خواهند فهمید زشتیهای من از سر اتفاق نبوده است! من از آنها عبور نکرده ام! مقتضای چه و چه نبوده است. همه خواهند دانست و مهمتر از همه خودم زشتیهای من سایه های منند. سایه هایی که نشان از نورهایی دارند که از من عبور نکرده اند.

الان چیزی به ذهنم رسید که باید بابتش از شما عذر خواهی کنم! به ذهنم رسید این مقدمه شاید توهینی به شما باشد یعنی این که با این مقدمه خواسته باشم که گفته باشم شما هم مثل من هستید! نه! نه! قطعا نه! حالا شاید بعضی مثل من باشند ولی تعدادشان کم است. لااقل در میان خوانندگان کتابم کم خواهند بود! البته شاید کم هم نباشند ولی یقین دارم زشتیهایشان مثل من نیست! به اندازه من نیست! اندازه زشتی هر کسی به اندازه توقعی است که از او می رود!

دیدید باز از خود دفاع کردم؟ همیشه این کار را می کنم! «اندازه زشتی هر کسی به اندازه توقعی است که از او می رود!» این سخن یعنی این که شاید زشتیهای من آنگونه که شما فکر می کنید نباشد ولی چون من آدم مهمی هستم نباید این سطح از زشتی را هم داشته باشم! 

اصلا به همین خاطر است که من باید داستانم را برایتان بگویم! یک بار برای همیشه خودم را در معرض قضاوت خود و دیگران قرار دهم!

یکی در ذهنم از من پرسید: چرا؟

برای این که بدانم کیستم!

خب بدان! چرا باید دیگران بدانند؟ می توانی هر چه می خواهی بنویسی و بعد چند بار که آن را خواندی نوشته هایت را بسوزانی!

حرف درستی است! شاید همین کار را کردم!

چرا شاید!

خب شاید بعد این فکر در من تقویت شود که بگذارم دیگر هم بخوانند تا عبرتی برایشان باشم!

...

ذهنم فعلا که سکوت کرده است! شاید مجاب شده باشد! اگر شما دارید این نوشته را می خوانید معلوم است که ذهنم همچنان مجاب شده است! شاید هم پس از انتشار کتابم نظرم عوض شده باشد ولی دیگر دیر شده است آن وقت بیشتر این فکر قدیمی ام تقویت می شود که: تقدیر همین بوده است و هر چه تقدیر است با خیر و مصلحت همراه است.

دیگر به عنوان مقده چیزی به ذهنم نمی رسد. شاید در بین داستان و یا آخر آن و یا حتی در چاپهای دوم ببعد چیزهایی بر آن اضافه کردم.

...

آنچه نوشتم سوزاندم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

مهدی و هادی

هر کس که هادی است باید مهدی باشد! نمی شود چیزی را که نداری به دیگری بدهی!

و هدایت و راه یافتگی تنها در راه یافتگی تحقق دارد که آن که در منتهای راه است از آن سخن بگوید. الی ربک  المنتهی!

مشکل همه راه نیافتادنها و بر زانو خزیدنهای بشر همین است که کسانی می خواهند به او راه افتادن را بیاموزند که خود هنوز می خزند!

تفاوت انسان با آنها که می خزند در گام نهادن او با قدی استوار است و باید همین تفاوت، در استقلال اندیشه و رفتار و احساس او از آنچه توهم است هم اتفاق بیافتد!

آری مهدی، هادی انسان خواهد شد آن وقت که انسان بفهمد که تا اکنون فریب خورده است و هنوز ضال و گم است و سر بز زمین دارد نه آسمان!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

خمینی یعنی خم

خمی که مخ کمال است!

خمی که غدیرش نقطه اعتدال برای پیش افتادگان و عقب ماندگان است.

خمینی اثبات این اصل است که می توان معصوم نبود و معیار اعتدال و بودن در صراطی چون موی و شمشیر بود!

فقیه و فیلسوف و عارف و شاعر و انقلابی و منظم و نظیف و مهربان و زاهد و بصیر و پر تلاش و هوشمند در حدی بالاتر از همه آدمهای غیر معصوم!

خمینی یعنی مخ کمال!

خمینی یعنی درستی راهی که در آنیم! براستی ما در خم غدیریم!

خمینی تنها سند برای اتصال به آسمان! که هیچ قلبی در این زمان بی عشق خمینی مهر ارادت به ساحت امام کل بر خود ندارد پس بی اعتبار است و گزاف است و خرافه!

و از خامه خمینی، و مخ این خم، شد خامنه ای! که الهی تا می مست هستی که بیآید بماند!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 خرداد 1393

آیا صبح نزدیك است؟! شبهایم همه اش یلدا است یلدائی به بلندای عمرم و روز تنها یك رؤیا است، رؤیائی بی تعبیر.

آیا شب خواهد رفت؟! روزهایم همه اش سرد است و كوتاه! به كوتاهی همه خنده هایم، و شادی جاودانه یك آرزو است، آرزوئی دور.

آیا چرندیات من پایان خواهد یافت؟! حرفهای از جنس حكمتم تقلبی است، به فریبندگی چشمك ستاره، آیا ستاره ناز می فروشد؟! شعر هرچه بی شعورتر شعرتر.

آیا بغض من دوباره خواهد شكست؟! اشكهایم آبهای شورند، به شوری آب دریا، دریای بی ساحل، غرق خواهم شد و هیچ كس به یاریم نخواهد آمد حتی او، به من خواهد گفت خود كرده را تدبیر نیست!!

آیا من باز هم سؤال خواهم كرد؟! زبانم را قطع كنید و قلمم را بشكنید و مغزم را خاك نمائید و جسمم را آویز عبرت سازید، و كلماتم، اندیشه اتان را آلوده نسازد و قلبتان را به شمعی روشن نكند.

اگر صبح نزدیک نبود دردهایم واژه نمی شد!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393

صدای آشنا

حالا دیگر می شود حرفی نزد و تنها سكوت نمود صدای آشنا می آید

و باید به نسیم و آواز گوش داد و چشمك ستاره ها را شمرد و خود را به درون برش ماه رساند در آن سرسره بازی كرد رها كن این همه شعر بی شور و شعور را برو آسمان ببین این همه ابرك های ناز را و آبی چشمش را آب دریا بدان و رنگ آسمان برو حلق آویز مژگانش شو تا نَفَس از نفس پلیدت قطع شود و او بشود همه جام جانت. بازهم می گویم دیگر نباید گفت و نوشت و تنها باید شنید و حس كرد كه آشنا می آید

صدای پایش را نمی شنوی پس دهانت را ببند كه اینهمه تعفن آیا بس نیست؟! عرق شرم باید غرقت كند نه آنقدر كه خود را غرقه عشق بینی تو تازه آموختی عشق را اشغ ننویسی تا غرقه شدن راه از عدم تا وجود داری تنها دهانت را ببند و قلمت را بشكن و بشنو! صدای پای آشنا می آید صدای نسیم و آواز این بار شمع برای پروانه می چرخد و گل برای بلبل می خواند و برگ در تن نسیم می رقصد و در زمستان می توانی از بوی شكوفه سیب مست شوی دیگر بس است هرچه پروانه بگرد شمع چرخید و صبح كه شد فهمید چقدر در زیان بوده و دیگر بس است اینقدر بلبل برای گل خواند و بعد فهمید وقتی پژمرده می شود زشت تر از برگ خشك می گردد و دیگر بس است اینقدر نسیم در تن برگ رقصید و بعد فهمید چقدر نازك بنیاد است و می برّد و می افتد دیگر بس است كه زمستان همه اش سرد است و خاكستری و بعد بفهمد كه گلهای بهاری زیر برفها زندگی خود را آغاز نموده اند. همین كه گفتم باید دهان را بست و صداها را خفه نمود و قلمها را شكست و كاغذها را شست و پاها را از حركت باز ایستاند و تنها سكوت نمود كه صدای پای آشنا می آید

و من هنوز مشغول نوشتنم و صدای درونم را می شنوم كه می گوید آشنا نخواهد آمد و تو باید مدام بنویسی تا خودت آشنای خودت شوی و بدانی كه جز تو چیزی نیست و جز رنگ چشمانت آسمان رنگی ندارد و جز ابروی خودت محرابی نیست كه بخواهی سجده اش كنی و راست گفت ابلیس دانا كه می خواست تنها بر خویشتن پر تدبیر خویش سجده كند و خدای پر زور غیر این را می خواست و او شجاعت خویش را مَثَل عالم و آدم نمود و دیگر هیچ گاه خدایِ این چنین را سجده نكرد و حاضر شد همه صبح های امیدش را برای این سجده نامرد از كف بدهد صدای آشنا نمی آید

تنها این صدای خود من است و با كلیدهائی یك صفحه كه پائین می آید و نوشته هائی كه شكل می گیرد و امیدهای واهی كه نقش بر آب می شود تنها یك صدا از دور می آید نمی دانم صدای آشنا است و یا دوستی من را می خواند و یا شاید كسی درب خانه ام را به صدا در آورده است ویا دعوای همسایه است و یا رفته گری صدا می زند كه مردم زباله هایشان را به او بدهند و یا ... هر صدائی هست صدای آشنا نیست چرا می خواهی من را قانع كنی كه صدای آشنا است

صدای آشنا اگر بود من دیگر نمی نوشتم من می لرزیدم من ناله می كردم من فریاد خشمم را بر نفْسم آنچنان می كوبیدم كه دیگر نفَسم بالا نیاید صدای آشنا نیست و الا من آرامش نداشتم و حرفهایم نظمی نداشت و سخنم سمت و سوئی نداشت صدای آشنا اگر بود صدای آشنا اگر بود صدای آشنا اگر بود من كلامی دیگر نمی توانستم بگویم صدای آشنا اگر بود صدای آشنا اگر بود صدای آشنا اگر بود صدای آشنا اگر بود ........................ صدای آشنا اگر بود                     صدای آشنا ........... صدای آشنا اگر بود                                     

صدای .. ........            ....           اگر .....                            ............................................                                                                                        

...............................                       بود .........





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393

پرستوی مهاجر

می گفت: برایم از عشق بنویس از این نسیمی که مدتی است بوی نم دریا را به چشمانم کشانده است! و من هیچ نمی گفتم.

می گفت: از خودت بنویس و از من و از دو سار که روی بلندترین درختان بید و کاج پرهای پروازشان را بهم دادند و چه کوچک می بینند آنها را که در زمین در غربت و بیکسی می خزند و من هیچ نمی گفتم.

می گفت: الهی که آنچه هست یا رؤیا نباشد و یا تعبیر یک رؤیا باشد. رؤیایی که در همیشه ی زندگی، در بیدار و خواب آن را می دیدم و تنفسش می نمودم و وقتی تو آمدی دیدم بهشت چقدر می تواند احساس را به عرش برساند و من هیچ نمی گفتم.

می گفت: چرا چشمان من و تو همزمان نمی گرید: وقتی گونه هایت خیس است چشمان من کویر است و وقتی چشمان من ابری است آسمان تو صاف صاف است نکند بختمان، فردا که بیاید یکی نباشد؟! و من باز هیچ نمی گفتم.

می گفت ... و من هیچ نمی گفتم و الان هم هیچ نمی گویم زیرا او دیگر هیچ نمی گوید و جز هق هق رفتن صدایی بگوش نمی رسد! پرستوی من آماده کوچ است! نمی دانم آیا جانم را بتوانم رام کنم که با او پر نکشد و جسم بیجانم را در این اتاق باز بی کسی برجابگذارد و یا ... نمی دانم و من از اینک دیگر هیچ نمی گویم!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 17 فروردین 1393

زخمی عشق

امان از وقتی كه از نوشتن نیز كاری بر نیاید و از فریاد، هیچ بغضی باز نشود و از این همه باران هیچ باد خنكی نوزد و با این همه كوه بلند، باز هم زمین بلرزد و با وجود بودن تو، باز سیاهیِ بیكسی، آخرین تابش گرمای زندگی را خاموش كند و در آخرِ فصل بهار، برگهای نورس به زردی گرائیده و زمستانِ زودرس، سنتی شود كه سالهای بعد دیگر كسی تابستان را به یاد نیاورد و حالا من مانده ام و این همه سكوت ساكت و شب بی روز و نگاه بی رمز و سلام بی پاسخ و آسمان خاكستری و آبی كه آبی نیست و رنجی كه پایان ندارد و خورشیدی كه مدام در كسوف است و ماهی كه تنها ابرهای پیرامونش را سایه می زند و باز من مانده ام با این همه بیجائی و بی خدائی و بی حالی.

و وای كه كلامی از جنس عشق با من چه که نمی كند؟! و دستی از همین نوع چه که بر سر عقل من نمی آورد؟! و نگاهی از همین صنف چقدر دنیای خاموشم را پرهیاهو می كند! و واژه ها همچنان می رقصند بی آن كه طربی ایجاد كنند و در ذهن خلاق می دمند بی آن كه حیاتی را باعث شوند و صفحات را سیاه می كنند بی آن كه صبحی را مژده دهند و من را مشغول می سازند بی آن كه اندوهی را  ببرند و كلاغ باغ خیال ما هیچ قصد كوچ ندارد و ماه به ماه هرچه بیشتر پرستوها می روند و قناریها لب فرو می بندند و برگهای زرد پائیز بیشتر و بیشتر زیر گامهایت آخرین نفسهایشان را می كشند و آخرین شكوه هایشان را می كنند و آخرین ترنمهای غربت را می نوازند و این كوچه باغ رؤیای ما بی طراوت تر از هر وقت تنها تصویری از گذشته های دور را در نمورترین جای ذهن تداعی می كند و بس و بس و دیگر خاموش و بی نور و ساكت و بی سخن و بی هیچ نوشته ای و كلامی و كلمه ای تا كجا می خواهی فرو روی و بیشتر از هر وقت از اوج بمانی و نروی و پس رَوی و گامهایت این چنین سست و بی رمق آخرین رمقهای روح امید را مصرف كنند و ....

همان بهتر كه بمیرم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

رقص واژه ها

آهای واژه ها بیایین با این همه آلاله ها برقصید! دشتی به این مستی دیده بودید؟ حالا می توانید مقبول ترین نماز را بخوانید! مستان به نماز نزدیک نشوند زیرا که خود نمازند! رقص مستان را ندیدی در نماز؟ من دیده ام! شده است که خود رقصیده ام:

وقتی تکبیر نخست را گفتم، دست رد بر سینه اغیار زدم! در رکوع سر دادم! و در سجده به خود پیچیدم! و در قنوت دست وصال بر گیسویش کشیدم! و در تشهد به آستانش زانو زدم! صورت خاکی ام که خیس اشک شور بود گواه من است!

فصل بهار است و امید، و رویش دوباره و عطر سیب، عطر مادر! جایت هیچ خالی نیست مادر! جایت قلب من است و قلبم بی زهره تو، زهر هلاهل باد! بهار خویش را تا همیشه زمان خزان کردند آنها که یاس را محتاج دیوار کردند ولی نداستند که یاسِ بر دیوار، هر رهگذری را آستان نشین این خانه می کند! نگاه کن کوچه را! مثل من فراوانند که سر بر دیوار و دست یاست را بر سر می خواهند! نازم کن مادر! بوی تند گناهم را با عطرت بشوی!

آهای واژه ها یاریم کنید که قلم در دستان پر تپشم می لرزد! صنم منم که باید بشکنم! که اگر بشکنم نمازِ بی رقص و مستی دیگر نخواهم خواند و سایه یاس دیگر از سرم نخواهد رفت!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic